خانه


بنام جان مسيح        |        December 30, 2005
سلام دلآرام خودم فردا شب ژانويه است و الان جمعه و توي مغازه نشستم و حالم حسابي گرفته ، از كامپيوتر هم زده شدم و جان شيفته مي خونم . ديگه حالي نميده . يعني صبح ميداد تا ظهر ؛...

ادامه...



بنام جان يلدا        |        December 21, 2005
آدمي ( از جنس نرينه و مادينه ) وقتي چيزي را پديد آورد خيلي خيلي كيف  مي كند ، عشق مي كند بعد از مدتي كف مي كند كه با اين موجود عزيز بوجود آمده چه كند ؟ خب...

ادامه...



بنام جان نورسيده        |        December 16, 2005
 سلام دلآرام جان از وقتي كه بدنيات آوردم مسير زندگيم روان تر ، باصفاتر و به گونه اي محسوس نظام فكري ام هم متحول شده . توي اين مدت به اين نتيجه رسيدم كه اونايي هم كه جسماً بابا مي...

ادامه...



دخترم را زائيدم        |        December 4, 2005
سلام بر همه اينجا محلي است براي گاه گويه هاي يك پدر كه تاكنون مادرِ دخترِ نداشته اش را هم نديده داستان از آنجايي شروع شد كه وقتي داشتم يكي از دهها سررسيد ثبت خزعبلات خودمو تورق ميكردم به...

ادامه...