خانه


بنام جان قرار فردا        |        March 27, 2006
عید هم آمد و رفت خوشیهایش برای بچه ها عهد و پیمانهایش برای مادلشوره های فردا هم پشت سر اماروزگاری پر از جنب و جوش پر از تسلیم و عصیان ********دیگه وقت زیادی نمونده آخ خدا چقده وقت کم میاد...

ادامه...



بنام جان بادبان        |        March 16, 2006
پیش نوشت ۱ : شکر خدا که دعاهای دوستان اجابت شد پیش نوشت ۲: سال نو را سالی پر مهر و عشق ، سالي پربركت ، سالي با غم و غصه كمتر ، و سالي رو به رشد و موفقيت...

ادامه...



بنام جان حيران        |        March 12, 2006
هچو زنبورکی که روشنایی را میبیند و بسویش به پرواز آمده ولی ... حیران ازاین که چرا نمی توان رفت ... کسی نیست بهم بگه  چرا خودت رو به شیشه میکوبی ؟ ... پ ن: میخاین یه عیدی حسابی بدین...

ادامه...



بنام جان ساده        |        March 8, 2006
چه حالی داره وقتی میبینی ساده ات گیر آوردن و میخواهند بدوشنت .. دلتو .. روحتو.. در تلاشن به جدّ كه سرت رو پاپاخ بزارن ..و.. تو هم گردن بگيري كه : آها اين سرم ...و پاپاخ تا گلوت بره...

ادامه...



بنام جان دژ        |        March 5, 2006
 من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم ! ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست ! اگر هم دعایی را هم اجابت کند همین طور ! همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که...

ادامه...



بنام جان خودم        |        March 1, 2006
شلامخوفيد همتون ؟ميخاستم بگم .....چيزه ....چي ميگن ....چيز ديگه ....ااااااا....ها ميخاستم برا بابايي نامه بنويسم ... اما هر چي فكريدم چيز با حالي به فكرم نرشيدشما بهم كمك ميكنيد يه نامه خوششل و با حال برا بابايي بنويسم ؟فكراي خوب...

ادامه...