مامایییی

بهمن ۱۸م, ۱۳۹۰

* دو شبه بهانه می گیری و دوست داری کنار ما بازی کنی تا به خواب بری… من و بابا هم چون روزا کمتر کنارت هستیم مخالفت نمی کنیم… دیشب نشسته بودی رو تخت و داشتی آهنگ های موبایل بابا رو گوش می دادی … منم چشمامو بستم که تو زودتر بخوابی.. تا دیدی من دارم می خوابم نور موبایل رو گرفتی تو صورت من و گفتی:” مامایییی لالا نههه” آخر سر هم دیدی من جواب نمی دم اینقدر کف دست من لی لی حوضک کردی تا خسته شدی و بابا رو بیدار کردی بذارتت تو تختت

الهی مامان فدات بشه این روزا خیلی خیلی بانمک تر و خوردنی تر از قبل شدی… مدام دل تنگت میشم… حتی وقتی تو خواب بعد از ظهر هستی دلم برات پر می کشه…

* تمام منظورت رو می رسونی اما کلمه ها رو کامل ادا نمی کنی : به پتو می گی پت(pat)، بغل: بل ، هر نوع خوراکی : نام نام، موز: موو و….

 

به نام جان صبر!!!

دی ۲۷م, ۱۳۹۰

سلام دخترک شیرینم، نازنین شیطونم…

نوشتن یادم رفته مادری! این روزا مدام فکر می کنم پس من چطور برای مژده (دختر خاله-ت) جز به جز روزهاشو می نوشتم؟ نمی دونم مامانی شاید فشار زندگی، شاید شیطنت های تو، شاید …..

نمی دونم تو چرا کلمه هات رو کامل نمی گی و این مامان رو خیلی اذیت می کنه! پسردایی مامان ۸ تا تخم کبوتر برات آورده و تو هم نوش جونت کردی تا زودتر مثل بلبل برای مامان حرف بزنی. اما همه منظورت رو می رسونی و ما کاملا می فهمیم که چی می گی!

هفته پیش چند روزی تبریز رفته بودیم و تو بغل مامانی لالا می کردی.. یه شب با صدای مامان مامان گفتنت بیدار شدم و دیدم سرتو گذاشتی رو سینه مامان و من رو نگاه می کنی و وقت بغلت کردم ازت پرسیدم چی شده مامانی؟ فوری شیشه شیرت رو نشونم دادی و گفتی :”ممه” و تند و تند با انگشتت دهنت رو نشون دادی به این منظور که شیربدم بهت بخوری…و مامان از لذت تا صبح خوابش نبرد و محو تماشات بود…

دخترک ناز و مهربونم، تو خیلی خیلی حساسی و مامان خیلی زیاد باید مراقبت باشه اما………… به محض اینکه می بینی مامان ناراحت هست بغض می کنی و لبات آویزون میشه و از مامان جدا نمی شی…

آخ که مامان مجال نمی دی نوشته ام رو کامل کنم!!!! الان هم گیر دادی و کاسه -ت رو نشون میدی و مدام می گی:” نام نام (naaaam naaam)” یعنی خوراکی میخوای!!! و متاسفانه عاشق چی پلت و پفک و چیپس سرکه نمکی!!! هستی… مامان هم اینقدر کم طاقت شده و تا تو بهانه می گیری فوری بهت میده بخوری!!! نیم وجبی الان اومدی کنارم و نشستی روی صندلی و تند و تند داری عین موش نام نام می خوری!!!

من عاشق این دو تا عکستم! اولی روز عید غدیر هست و دومی تو جاده شمال…

لی لی جوجو!!!

آذر ۱۸م, ۱۳۹۰

مامانی یکی از بازیهای مورد علاقه-ت اینه که دست مون رو بگیری و انگشت کوچولوتو کف دستتمون حرکت بدی و بگی: ” جوجو آب هـــــــامممم” و بعد انگشتامونو می گیری و یکی یکی می گی:” بابا، مامان،بابا”و در انتها آخرین انگشت رو نگه میداری و منتظر می مونی تا انگشت  آخر پر بزنه و بره هوا….

دوست داشتنی من خوشحالم که یاد گرفتی هر چیزی که دوست نداری فورا با “نــــــه” گفتن محکم مخالفتت رو ابراز می کنی… مامان جونی کاش فقط یه کم کمتر شیطونی کنی که مامان حسابی خسته میشه از جیغ زدن هات و شیطونی هات…

اما با همه خستگی ها و گرفتاری ها هر روز شیرین تر از روز پیش هستی و من و بابا کلی ازت روحیه می گیریم…

این عکست قدیمیه و هنوز ۵ تا دندون داشتی اما من عاشق این خنده ها و قیافه ژولیده-ت هستم عزیزم… (دخترکم الان ۸ تا دندون داره و کم مونده تا دندون های کرسی هم دربیان)

پ.ن:

خاله فرزانه کامنتت رو مامانم تایید نکرد..خصوصی واسه خودش نگه داشت;-).. تولدت هم حسابی مبارک باشه خاله جووونم… تقصیر من بود که اینقدر اذیت کردم مامانم روز و شبش رو هم یادش رفت!

عیدت مبارک سیده خانم من..

آبان ۲۴م, ۱۳۹۰

سلام فرشته نازم.. عیدت مبارک مامانی.. من از صبح عطر زیر گلوتم مامان جونم.. دوستت دارم عزیز دلم ، زندگیم…  اتفاقات جدیدی که برات افتاده اینه:

* دندون هشتم بالاخره خودشو نشون داد… هورااااا

* به همه می گی آجیییی… عاشق مژده دختر خاله ات هستی و به محض اینکه برق راه پله روشن می شه یا صدای ژا میاد می دویی طرف در و آجی آجی می کنی.

* من نمی دونم چرا عاشق آشپزخونه ای!!!!‌مدام یقه من و مامان جون رو می کشی تا بلند شیم و بغلت کنیم و ببریم تو آشپزخونه و البته کابینت ها رو به هم بریزیم!!!!!

* مامانی خیلی خیلی شیطون شدی! اصلا نمی شه یه لحظه ازت غافل شد! چند روز پیش در حالی که شیشه بوفه ات رو از زیر بلند کرده بودی و داشتی تلاش می کردی خودتو جا بدی داخل ویترین دستگیرت کردم!

* خنده هات دل از همه برده… ناز می خندی و اینقدر نمک می ریزی که همه ما حمله ور می شیم بهت تا بوست کنیم…

* بغل کردن رو یاد گرفتی و وقتی اوج شیطونی هاته بدو دستاتو حلقه می کنی دور گردن ها و نفسمونو بند میاری عزیزم…

* مامان جون و خاله یاسی برات لباسهای سبز خوشگل عیدی خریدن .. من که عاشق کاپشن سبزی شدم که مامان جون برات خریده..

* و اما چیزی که خیلی خیلی مامان رو نگران کرده ادرار سوختگی هست که مدتیه گریبانت رو گرفته و اذیتت می کنه… دیگه واقعا نمی دونم چیکار کنم!‌فقط مونده روغن زیتون رو روی پاهات امتحان کنم ان شالله که جواب میده…

آبان ۱م, ۱۳۹۰

سلام مامانی امیدوارم امروز بتونم تا آخر برات بنویسم و مزاحمی نداشته باشم…

* کاش که امروز دوربین نزدیکم بود و می تونستم شیطنت هات رو فیلم بگیرم… وای که از همه حسابی دل بردی و حسابی هم ماکارونی خوردی و خودتو چرب و چیلی کردی .. آخ عروسکم نمی دونی چقدر مزه داره بوس کردنت .. اینو بدون اینقدر مزه داره که خاله تمام صورت روغنیت رو بوس کرد تا یه ذره از احساس قلنبه شدش کم شد :دی

* کاش می تونستی راحت حرف بزنی .. اونوقت دیشب برام تعریف می کردی خواب چی رو دیده بودی که اینقدر ترسیده بودی و مامان روسفت گرفته بودی و گریه می کردی! عزیزم تمام صورتت خیس اشک بود.. اینقدر گریه کردی که مامان هم باهات اشک ریخت …

* تو یاد گرفتی خدا رو شکر کنی ؛ بگی تش (tash) یعنی چشم، عم یعنی عمه، آجا یعنی آبجی (به مژده دختر خاله می گی) و جدیدا یاد گرفتی غر غر می کنی و یه سری کلمه های عجیب غریب رو پشت سر هم می گی.. انگار داری به زبون مریخی ها حرف می زنی…

* خانمکم فردا برای اولین بار عزیزجون میاد خونه مون مهمونی امیدوارم که دختر خوبی باشی و مامانی رو اذیت نکنی.. گلم عزیزم.. با اینکه ۲ ساعت بیشتر نیست که ندیدمت اما دلم برات خیلی تنگه … دوستت دارم دخترک گلم…

مامانی نمیذارن برات درست و حسابی بنویسم.. خیلی خیلی خیلی گرفتارم …

دوستت دارم عروسک خوشگل و شیرینم…

یادداشتک…

مهر ۸م, ۱۳۹۰

روزهای شروع یک سالگیت پر از شیطنت و شیرین کاریهایی هست که دل همه ما رو برده.. فرشته خوبی ها ، دخترک مهربونم الان تو خواب نازی و تماشات اینقدر لذت بخشه که سیر نمی شم از تماشا کردنت…

* این عکست تو اولین عروسی که رفتی و واقعا خانم بودی و اذیتمون نکردی :-*( عروسی دخترخاله مامان-سهیلا)

* کادوهای اولین سال تولدت: مامان جون و خاله یاسی بهت پول کادو دادن، عمه جون و عزیز هم برات یه سکه خریدن و من و بابایی هم برات یه النگو خریدیم…

* این روزا خیلی خیلی مهربون ترشدی و وقتی شیطونی می کنی فوری سر مامان رو میگیری تو بغلت… :-*

*برای اولین بار موهات رو کوتاه کردیم و تو اینقدر گریه کردیو و جیغ زدی که همه خیابون ما رو نگاه می کردند :دی آخه موهات رو تو آرایشگاه مردونه کوتاه کردیم :دی

* وقتی ازت می خوام بوسم کنی اول یه کمی ناز می کنی اما بعد لبای خوشگلت رو می ذاری روی لپ مامان و بوس بوس می کنی…

* عزیزکم به راحتی راه می ری و عاشق این هستی که لب پله بشینی و پاهات رو آویزون کنی  و یا وقتی ثابت جایی ایستادی تکیه بدی و من می میرم برات وقتی تصمیم می گیری از شکم مامان به جای پله استفاده کنی و بشینی روی شکم مامان!‌

* همه چیز برای تو اسمش “آبه” هست و به هر چیزی می گی آبببه! مگر اینکه پستونکت رو بخوای و مدام بگی “م ممممه” البته وقتی دلت بخواد به غذا می گی “هام هام” اما نه بابا رو بلد صدا کنی نه مامان رو!!!

* تو خیلی شیطونی میکنی و مداوم جیغ می زنی و البته همه ما مجبوریم تحمل کنیم و لذت ببریم!!!!!! اما بعضی وقتها واقعا کلافه و روانیم می کن!‌ بعد از تولد یک سالگیت بردمت آتلیه و دریغ از یه ذره همکاری !!! اینقدر گریه کردی که بی خیال شدیم و به دو تا دونه عکس که تقریبا خوب هم نیافتاده بسنده کردیم!

*برای اولین بار هفته پیش رفتیم پارک ارم و تو خیلی خیلی دختر خوبی بودی! فقط سورتمه سوار شدی با مامانی که اون هم فقط تو بغل مامان کیف کردی :دی

* یه کیف کوچولوی مدرسه برات خریدم که فوق العاده خوشگله و وقتی می ریم بیرون شیشه آب و خوراکی و میوه -ت رو توش میزارم.. و مدام اصرار داری که کیف رو خودت حمل کنی روی دوشت و مامان می میره برات موش کوچولو وقتی کیف رو میذاری پشتت رو راه می افتی! و خودت رو می کشی برای ویترین مغازه ها …

* عاشق هاپو و پیشی هستی  و وقتی عکسشون رو برات میارم رو صفحه مانیتور داد و هوار راه میندازی و هاپو هاپو می کنی … البته به پرنده ها ارادت خاصی داری و تا می بینی باید شیرین زبونی کنی و مدام “کیش کیش” بگی!!!

* تو غذاها مرغ و گوشت رو خیلی دوست داری و عاشق میوه هستی… وقتی دلت میوه میخواد می ری طرف مامان جون و پشت سر هم می گی آبه و در یخچال رو می کشی و یا اینقدر با انگشت کوچولوت اشاره می کنی به اشپزخونه تا منظورت رو برسونی!

* کاملا حرفهای ما رو می فهمی و انجامشون می دی … دیروز برای اولین بار بهت یه دفتر دادم و چند بار تکرار کردم که این دفتر برای تو هستش و دادم دستت!! بعد از یک ساعت وقتی ازت خواستم دفترت رو بیاری و بذاری داخل کیفت کاملا متوجه شدی و انجامش دادی :-*

* هفته پیش با بابایی رفتیم هایپراستار و تو اونجا اینقدر برای عروسک ها ذوق کردی که همه تعجب می کردند… یکی از عروسکها رو گرفته بودی تو بغلت و با احساس بوسش می کردی… البته اون عروسک الان تو سبد اسباب بازی هات جا خوش کرده…

*دو شب پیش برای اولین بار به کارتون عکس العمل نشون دادی و اینقدر خندیدی و کیف کردی که همه بی خیال کارامون شدیم و نشستیم تو رو نگاه کردیم!!!‌ اسم کارتون نمی دونم چی چی بود اما چند تا سنجاب بودن که آواز می خوندن و تو نفست بند می اومد از دیدن اونها…

* خنده هات بلند و صدا دار هست… تقریبا قهقهه می زنی و من می میرم برات عزیزممممم .. وقتی مماخ کوچولوتو جمع می کنی و تا می بینی ما می خندیم خودت غش می کنی از خنده …

از خواب بیدار شدی زودتر این نوشته رو باید برات پابلیش کنم وگرنه…………. :دی

دستت دارم دخترکم…

تولدت مبارک عزیزم…

شهریور ۹م, ۱۳۹۰

سلام مامانی، دخترک نازنینم، فرشته کوچولوی شیطون من، تولدت مبارک … چقدر زود یک ساله شدی، چقدر زود روزها پشت سر هم گذشت…

انگار همین دیروز بود که از تکون خوردن هات تو دلم لذت می بردم و فقط خدا می دونه چقدر باهات حرف زدم و از حس قشنگی که داشتم لذت می بردم… پارسال یه همچین ساعت هایی حال مامان خوب نبود و فهمیدم که به زودی بغلت می کنم … آخ که چقدر به خاطر ضعیف بودنت غصه می خوردم و می خورم … همیشه مامان جونت بهم می گفت تا مادر نشی نمی فهمی ! و من همیشه مدعی بودم که حس و حالش رو می فهمم اما وقتی خدا تو رو بهم داد فهمیدم مادر بودن چه حس عجیبیه.. فهمیدم همه آرزوهام تو هستی و بس.. وقتی تو بدنیا اومدی فهمیدم دیگه زیاد به فکر خودم نیستم!

حالا اینقدر شیطونی که یک لحظه یه جا بند نمی شی و مداوم در حال تاتی کردنی.. خیلی زود راه رفتن رو یاد گرفتی و بدون کمک راه می ری… تو این چند روز اخیر حتی اگر زمین هم بخوری باز بلند می شی و به راه رفتنت ادامه می دی…

می دونی مامانی برای جشن یک سالگیت خیلی برنامه ها داشتم، خیلی کارها دلم میخواست بکنم اما.. ببخش شرایط خیلی خیلی سختی به زندگیمون حاکم شده و همین شرایط مجال نداد برای تو کوچکترین کاری بکنیم! می دونم که سالها حسرت این روز و این شب رو خواهم خورد …

اینجا ۳ روزه بودی جوجه اردک زشت من … :-*

اینجا تازه یاد گرفتی بودی که غلت بزنی

اولین باری که روی پاهای آبجی مژده خوابیدی

و اولین باری که خودت به تنهایی غذا خوردی (بعد از مرغ عاشق ماکارونی هستی)

و این هم آخرین عکست که همین یک ساعت پیش بعد از یه جنگ حسابی ازت گرفتم !!! :-*

قربون این قیافه و موهای درهم و برهمت برم من خوردنی مامان… آخ مامانی اینقدر مزه داره دستامو بکنم تو موهات و به هم بریزمش… :-*

بهترین ها مال تو عزیزترینم

عزیزکم…

شهریور ۳م, ۱۳۹۰

فدای تو بشم مامانی همین چند دقیقه پیش برای اولین بار، کاملا ارادی یه مسیر ۲ متری رو بدون هیچ کمکی راه رفتی… فدای تو بشم دوست داشتنی من :-*

مرواریدهای سرسخت!!!

مرداد ۲۱م, ۱۳۹۰

* دخترکم دندون سومی سحابی اذیتت کرد تا نیش زد و تو هم تا تونستی ما رو اذیت کردی… :-(   ۲ روزی هم هست که مدام بی قراری ! و همزمان ۳تا دندون با هم داره لثه های نازت رو اذیت می کنه .. مامان فدای تو بشه که اینقدر داری اذیت میشی..

*‌ یاد گرفتی از روی مبل ها بالا می ری  و دوباره برمیگردی پایین ! و ما هم مدام باید دنبالت باشیم تا بلایی سر خودت نیاری!

* چیزی به تولدت نمونده و من هیچ برنامه ای برای تولدت ندارم و این بیشتر از هر چیزی وجدانم و روحم رو خط خطی می کنه!

*‌ مامانی کمتر جیغ بزن خواهش می کنم … خواهش می کنم… خواهش می کنم…

* گنجینه لغاتت شامل:‌”به به”، “نه نه”(به مامان جون می گی)، “‌جوجو” ، “کیش ” ، “آبه” .. اما هر چیزی رو می خوای با انگشت اشاره نشون می دی و جالبه که تا من بهت اجازه ندم از توی کمد اسباب بازی ها چیزی بر نمی داری ! اما وای به وقتی که دلت بخواد فضولی کنی! هیچ کسی جلو دارت نیست…

* عاشق میوه هستی مخصوصا شلیل.. حتما باید از هر میوه ای دو تا داشته باشی و توی  دستهات بگیری و خودت بخوری و یا من تیکه کنم و بذارم توی دهن کوچولوت.. در این بین علاقه زیادت به بستنی و بیسکویت مادر رو نباید فراموش کنیم … :دی

* دوستت دارم دخترک نازم.. نمی دونی بعضی شب ها با اینکه کنارمی چقدر دل تنگتم و دوست دارم بغلت کنم.. اما صد حیف که تو نمی تونی توی بغلم بخوابی و راحت نیستی… مامانی برات خیلی آرزوها دارم… حتی برای همین روزها که دارم از دستشون میدم و می دونم تا آخر عمر حسرتش رو خواهم خورد.. :)

* وای که نمی ذاری چند دقیقه ای برای خودم باشم…

پ.ن:

ای خدا مجالی بده من عکس بذارم و از خجالت خاله بهار جونش در بیام :-* (مال خاله بهار بود) :دی

مروارید سوم و بیتابی..

مرداد ۴م, ۱۳۹۰

مامان قربونت بره عزیزم.. این روزا حسابی بی قراری و زورگویی می کنی … دیشب وقتی خاله داشت باهات بازی می کرد یهویی دیدیم که یه مروارید کوچولوی دیگه از فک بالایی زده بیرون و حسابی همگی مون ذوق کردیم برات، تو هم مات و  مبهوت ما رو نگاه می کردی …

الهی مامان فدات بشه ، مامانی یه کم کمتر داد بزن و دستور بده!!! خوب؟‌؟

* یه بازی فکری داری که شامل ۷ تا حلقه رنگی هست و تو باید یاد بگیری به ترتیب اندازه این ها رو جاسازی کنی. هر جا این حلقه ها رو ببینی اصلا به خودت زحمت نمی دی که بری حلقه ها رو بیاری!  از راه دور با انگشت اشاره نشونشون می دی و اینقدر داد می زنی تا مژده برات بیاره و باهاشون بازی کنی!!!!  تنبل خانومی دیگه :-*

این حلقه های بازی تقریبا در تمام طول روز همراه تو هست و باهاشون می چرخی مگر اینکه مامان جون بغلت  کنه و احساس کنی قصد داره تو رو بیرون ببره! اونوقته که حلقه ها رو پرتاب می کنی زمین و خیره می شی تو چشمای مامان جون و پشت سر هم تند و تند می گی :”‌دَ دَ ..  دَدَ”

این خیره شدنت خیلی ناز و ملوسه.. حتما باید ازش عکس بذارم تا دوست جونامون ببینن دخترکم چه ملوسه :-*

پ.ن:

تو این روزایی که حسابی خراب و داغونم یکی از نگرانی هام موهای تو هست که رشدشون کمه و نمی شه هیچ مدل شکلش داد!!!